مریم - تاریخ: 1397/2/10 ساعت: 11:43
یک پسر بود عاشق یک دختر شد چندتا گُل خرید خواست به دختر بدهد مادرش فهمید گفت: برای کی گُل گرفتی؟ پسر خواست طفره برود مادر گفت تا نگویی، اجازه ی رفتن نداری! پسر همه ی داستان را تعریف کرد مادر به پسر گفت: این گُل ها را به من بده و به جایش چندتا گُلِ مریم بخر! پسر گفت: چرا؟ مادر گفت: خواهی فهمید.
گدا - تاریخ: 1397/2/10 ساعت: 11:43
رفتم خانه شان از آنجا بلند شده بود از همسایه ها سؤال کردم نمی دانستند کجا رفته بود چند سال گذاشت تا اینکه گذرم برای کاری به بیمارستان خورد دَمِ درِ بیمارستان، گدایی بود؛ آشنا می زد نزدیک تر رفتم شناختمش او هم مرا شناخت سؤال کردم چرا گدا شدی؟ گفت: بارالها! تعجیل فرما داستان تمام است این بود و نبود ای...
آزادی، عدالت - تاریخ: 1397/2/10 ساعت: 11:43
من از تمامِ قانون گُذارانِ دنیا، نمی گویم، متنفرم بلکه کینه ای هزار ساله دارم چون همگی آن ها دَم از قانون می زنند ولی هیچ یک، برای بشریّت نه آزادی به اَرمغان آورده اند و نه عدالت.
برگ، آب - تاریخ: 1397/2/10 ساعت: 11:43
من، با کسی که به سَبُکی یک برگ زندگی می کند و همانند آب جاری می شود، حرف هایی برای گفتن دارم.
آسمان - تاریخ: 1397/2/10 ساعت: 11:43
اون وقتا که بادبادک هوا می کردم می فرستادم آسمون فک کنم خدایی تر بودم چشام همش به آسمونو بادبادکه بود میخام بازم مث اون وقتا، بادبادک دُرس کنم بفرستم آسمون نگاش کنم.
دُرِشکه - تاریخ: 1397/2/10 ساعت: 11:43
داد می زد امّا دادش مانده بود بیچاره قیّم نداشت خواهرش رقاص بود هفت خط مجلسی نمی پوشید پاشنه کوتاه گز می کرد کوپنی نبود سخت جَلدِ بامِ کسی می شد وقتِ دانه پاشی بود روزی گداها بذرِ بی صلاح بود نفت هم می فروختند """ وقتِ درو، برکت، مکانیکی بود پرنده پر نمی زد تخته کرده بودند کارخانه ی دفن و کفن به راه...
آه.. زندگی - تاریخ: 1397/2/10 ساعت: 11:43
پاهایم درد می کند؛ چشم هایم درد می کند؛ دست هایم درد می کند؛ - و مگسی موزی روی انگشتم نشسته است و دارد دنبال روزیی کذایی اش می گردد -xa0 در روزگار، درد است و اگر درمانی هم باشد، درد را، بیشتر می کند؛ امّا، این دردها به کنار؛ وای از روزی که دل به درد آید!!!!! آه.. آه.. و چه حقیر است زندگی در آهِ من.
ماه من - تاریخ: 1397/2/10 ساعت: 11:43
من با خورشید، آشنایی دیرین دارم ای ماهِ من! وقتِ طلوعش که می شود دعا می کنم که دیرتر بیاید.
مناره - تاریخ: 1397/2/10 ساعت: 11:43
کذا، کذا کردن کارِ درستی نیست من بالای مناره بودم به یک باره، مُطرب بانگ برداشت: دوستان! هیهات مگویید کتابِ رَجم مخوانید زُهره ی حافظ در طرب آمد ای مدّعیان! حوادثِ روزگار مُنکراتِ دَمِ دستی نیست.
معصومه - تاریخ: 1397/2/10 ساعت: 11:43
همسنِ پدرش بود توپ تکانش نمی داد شِفته کار بود آمده بود خواستگاری معصومه می ترسید پدرش پولکی بود. شِفته کار در اینجا، منظور کسی که کج سلیقه اس و فقط پول برایش مهمه.
بازی سرنوشت - تاریخ: 1397/2/10 ساعت: 11:43
عزیزم در بازی سرنوشت من همیشه چشم گذاشته ام و دنبال تو گشته ام ولی این بارxa0 فرق می کند تو باید چشم بُگذاری و دنبال من بگردی.
ملکه ی من - تاریخ: 1397/2/10 ساعت: 11:43
پادشاه نیستم نان مختصری دارم امّا، ملکه ی من! می توانم از باغِ خداوند هر چقدر بخواهی برایت اَقاقی بچینم.
ایستگاه آخر - تاریخ: 1397/2/10 ساعت: 11:43
رفت آمد رفت آمد رفت آمد عقربه ی عمر و من در ایستگاهِ آخر، منتظر رحمتِ خداوندم.ِ
گفتمان - تاریخ: 1397/2/10 ساعت: 11:43
بَلد بود خوب شیرفهمم کند هر وقت چیزی از او می پُرسیدم جوابم را نمی داد همین.
پیامبرانِ مریخی - تاریخ: 1397/2/10 ساعت: 11:43
باورِ بعضی از چیزها سخت است مثلا بروی مریخ بعد بیایی زمین و در کمال پرویی بگویی: «من پیامبر هستم» بیشتر از این حرف زدنم نمی آید.
قدیم و جدید - تاریخ: 1396/10/5 ساعت: 21:41
به مدحِ قدیم و به مدحِ جدید دلخوش نیستم من این روزها با باسم کربلائی خوشحالم """ خوش بحال من که خوشحالم. """
بهارِ سگی - تاریخ: 1396/10/5 ساعت: 21:41
چند سال پیش سگ باز بود؛ سوسن خانه نیست اسم سگَش سوسن بود؛ "" گل که از رونق بیافتد، سگ گرمی بازار می شود "" بوهایی به مشام می رسد، فکر کج، کردارِ کج می آورد؛ درِ گوشی عرض می کنم که کسی نشنود: مجلس منچ بازی می کند کابینه هم گرگم به هوا؛ هوای منو داشتی؟ بله، زنجیرتو هم بافتم! اینجا به وقت ما زمستان است...
وهم - تاریخ: 1396/10/5 ساعت: 21:41
جامه یی دیرین خسته ام از این نفرین؛ خدایا مرگ آسان است یا زندگی؟ صدایی خزنده از ناکجا گویدم: """ زندگی """ وهم، همه ی شعبده ی دهر وهم بود؛ با پلاکی از جنگ برگشته؛ به نام مرگ و به یادِ زندگی آخرین نفس های خود را به سلامتی شیطان می نوشد """ انسان، انسان، بیچاره است. """
نم نم - تاریخ: 1396/8/23 ساعت: 5:18
عرض شد؛ عاشق باید شد و من عاشق شدم """ نگاه به آسمان... می بارید... """ این نم نم گونه هایم را تر می کند معشوق به ریشم می خندد.
هیچ - تاریخ: 1396/8/13 ساعت: 2:57
،تو که داشته هایت هیچ است و ورق هایت بی شمار ثبت است در دفترِ خاطراتم هیچ در هیچت؛ """ .تَکِ اوّل، دلِ من بود که قربانی نگاهت شد """xa0