دو آدم - تاریخ: 1397/2/10 ساعت: 11:43
دنیا جای عجیبی است من دو آدم را می بینم که در جستجوی یک چیزاند ولی یکی با دست خالی می جوید و آن دیگری با اسلحه.
گپ - تاریخ: 1397/2/10 ساعت: 11:43
گُم شد آن خاطره، xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0 که در شب های نا آرامِ زندگی xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0 گپِ کودکانه اش مرا شاد می کرد.
سحر و باران - تاریخ: 1397/2/10 ساعت: 11:43
مهسا و سحر هر وقت باران می گرفت، می دویدند در خیابان و تا خیس نمی شدند به خانه برنمی گشتند. در یکی از همین دویدن در خیابان ها بود که مهسا عاشق شد؛ و سحر تنها شد. یک روز سحر داشت، اشعار وحشی بافقی را می خواند تا رسید به این بیت: «ای که دل بُردی ز دلدار من آزارش مکن آنچه او در کار من کردست در کارش مکن...
خاطره - تاریخ: 1397/2/10 ساعت: 11:43
جانم به قربانِ نگاهت فدای آن چشمِ سیاهت منم قربانی آن آهت """ کاروانِ جنگ است و هیاهوی زندگی؛ خاطِرم خوش است که تو خاطره ی منی. """
فرمانده - تاریخ: 1397/2/10 ساعت: 11:43
عزیزم من با تمامِ فرماندهان جنگی نشست داشته ام ولی هیچکدام طرّاحِ جنگی خوبی نبودند تو بهترین فرمانده ی جنگی؛ چشم ابرو لب لبخند می تواند تمام دشمنان را به زانو در آورد.
مرگ پایان من نیست - تاریخ: 1397/2/10 ساعت: 11:43
بدان! من می روم و تو می مانی این رفتن و ماندن تقدیرِ من و تو نیست باور نکن که مرگ پایان تو باشد همانگونه که آغاز تو هم نیست اگر روزی مرگ را دیدی با او مهربان باش مبادا او را برنجانی چون روزی می رسد که او میزبان تو باشد پس با او خوب باش و با بهترین غذاهایت از او پذیرایی کن و فراموش نکن که مرگ بهترین ...
وسوسه - تاریخ: 1397/2/10 ساعت: 11:43
در عروسی دیدمش اَبرو برداشته بود توجّه نکردم چون این روزها همه برمیدارند خودم هم گاهی وسوسه می شوم که بردارم؛ ولی یهو غیرتی می شوم می گویم: نکن بچّه، مردی گفتن، زنی گفتن.
تحریم - تاریخ: 1397/2/10 ساعت: 11:43
کافی است یک بار فقط یک بار اجازه بدهی با تو تجارت کنم مالیات بر ارزش افزوده ام یک بوسه است می ستانم؛ بعد با خیال راحت می توانی مرا تا ابد تحریم کنی.
شوخی با خدا - تاریخ: 1397/2/10 ساعت: 11:43
می خواهم چند صباحی با خدا قایم باشک بازی کنم؛ در زمان کودکی، روزهای رمضان، یادش به خیر! دوستم تعریف می کرد: برادرش برای اینکه روزه اش را بخورد می رفت داخل یک کُمد و آنجا روزه اش را می خورد - به هوای خودش می خواست سرِ خدا شیره بمالد - خوب گذشت، بزرگ شدیم، چه کُمدهای که نرفتیم و چه روزه های که نخوردیم...
یخ فروش - تاریخ: 1397/2/10 ساعت: 11:43
چند روزی می شُد که قاطی مُرغ ها شُده بود یخ فروشی می کرد بعدِ ده سال سگدو کردن، تازه داماد شده بود بی قید شده بود خدا پدرش را بیامرزد، آدمی خوبی بود اصغر این روزها قید نماز را هم زده بود قرض بالا آورده بود می گفت: من به خُدایی که بی خیالِ دیگران است، اعتقادی ندارم من دیروز اَصغر را دیدم داشت با یک ب...
جنگ جهانی سوم - تاریخ: 1397/2/10 ساعت: 11:43
عزیزم وقتی به تو فکر میکنم تمام وجودم درهم می پیچد به گمانم جنگ جهانی سوم به خاطرِ اَخم تو باشد.
آب، خاک - تاریخ: 1397/2/10 ساعت: 11:43
من از کسی که با آب، بازی می کند و با خاک، مجسمه می سازد انتظار چندانی ندارم.
عروس، داماد - تاریخ: 1397/2/10 ساعت: 11:43
وقتی پدرش، شوهرش داد هفده سال داشت اکنون هفتاد سال دارد """ چهار دختر شوهر داده است و یک پسر هم داماد کرده است نوه هم دارد """ عجب! زندگی دختران را شوهر می دهد و پسران را داماد می کند ولی خودش نه عروس می شود و نه داماد.
صلح - تاریخ: 1397/2/10 ساعت: 11:43
در این دنیا، صلح غیر ممکن است؛ چون هر کس می خواهد دیگری مثل خودش فکر کند.
نرگس - تاریخ: 1397/2/10 ساعت: 11:43
آقا! این روزها سرمان شلوغ است؛ جمعه ها چه زود می آیند و چه زود می گذرند. ای کاش نرگسِ چشمانت از خانه ی ما طلوع کند.
رنگ کار - تاریخ: 1397/2/10 ساعت: 11:43
«پدرش رنگ کار بود» در و دیوارِ مردم را رنگ می کرد ولی پسر، مردم را رنگ می کرد بیوک خان، دو هفته پیش به رحمتِxa0 خدا رفته بود و پسرِ خَلَفَش همایون، رنگ کاری را به اِرث بُرده بود.
خیلی مردی - تاریخ: 1397/2/10 ساعت: 11:43
چند وقت پیش آمد گفت: فکر نکن خیلی مردی! بعد رفت، امروز پیدایش شد گفت: تو مردِ خوبی هستی ولی حیف که نمی توانم عاشقت شوم.
بعضی - تاریخ: 1397/2/10 ساعت: 11:43
حرفی برای گفتن نیست؛ فقط، چرا بعضی آدم ها، xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0 بی خیالِ بعضی آدم ها می شوند؟
سطل - تاریخ: 1397/2/10 ساعت: 11:43
برای کاری رفته بودم پیشَش تا رسیدم سریع بدون تلف کردنِ وقت، مُچاله ام کرد و در سطل زیر پایش اَنداخت؛ چیزی نگفتم فقط آهسته، زیرِ لب، غُرولُندxa0 آمدم: خر خودتی!
سفر - تاریخ: 1397/2/10 ساعت: 11:43
ای مرگ! ای بهترین یار من! اسبت را زین کن من آماده ی سفرم.