خرید بک لینک

مهسا و سحر هر وقت باران می گرفت،

می دویدند در خیابان

و تا خیس نمی شدند

به خانه برنمی گشتند.

در یکی از همین دویدن در خیابان ها بود

که مهسا عاشق شد؛

و سحر تنها شد.

یک روز سحر داشت،

اشعار وحشی بافقی را می خواند

تا رسید به این بیت:

«ای که دل بُردی ز دلدار من آزارش مکن

آنچه او در کار من کردست در کارش مکن»

که مادرش صدایش کرد

مادر سحر جان!

دارد باران می بارد .

سحر طبقِ عادت قدیمی

از جایش بلند شد،

و به خیابان رفت.

محسن، پسر همسایه از خانه شان بیرون آمد

و به سحر گفت:

می توانم با شما زیر باران قدم بزنم!

سحر نگاه به خانه شان کرد؛

مادرش را دید که

داشت از پنجره با لبخند نگاهشان می کرد،

و سحر به محسن گفت:

« می توانم با شما تا انتهای خیابان قدم بزنم

به شرط آنکه دیگر اجازه ندهی باران خیسم کند. »

برچسب: نویسنده: ماهان محمدی تاريخ: دوشنبه 10 ارديبهشت 1397 ساعت: 11:43

صفحه بندی