
مهسا و سحر هر وقت باران می گرفت، می دویدند در خیابان و تا خیس نمی شدند به خانه برنمی گشتند. در یکی از همین دویدن در خیابان ها بود که مهسا عاشق شد؛ و سحر تنها شد. یک روز سحر داشت، اشعار وحشی بافقی را می خواند تا رسید به این بیت: «ای که دل بُردی ز دلدار من آزارش مکن آنچه او در کار من کردست در کارش مکن» که مادرش صدایش کرد مادر سحر جان! دارد باران می بارد . سحر ...
ادامه مطلب
باران، "" این ذوقِ شاعرانه هم بیکار است "" خواستم بنویسم: باران می بارد؛ در این گرمای طاقت فرسا خوزستان بارانش کُجا بود! عزیزم! دلم خوش است تو گاه و بی گاه بارانی ام می کنی. ...
ادامه مطلب