
کتاب را باز کردم چند سطر خواندم خسته شدم بستم بعد رفتم بیرون چند قدم برداشتم منصرف شدم برگشتم آمدم، در اتاقم نشستم دوباره کتاب را باز کردم چند سطر خواندم خسته شدم بستم بعد رفتم بیرون چند قدم برداشتم منصرف شدم برگشتم بعد خوابیدم....
ادامه مطلب
دنیا جای عجیبی است من دو آدم را می بینم که در جستجوی یک چیزاند ولی یکی با دست خالی می جوید و آن دیگری با اسلحه. ...
ادامه مطلب
""" آدمی چقدر طمع کار است، هم در خوبی افراط می کند و هم در بدی؛ آدمِ میانه رو نداریم. """ ...
ادامه مطلب
از آدم ها، دلم می گیرد آنانی که با خنده هایت می خندند و با گریه هایت می گریند چقدر کمند! ...
ادامه مطلب
تو که راحت حرف هایت را می گویی عاشقانه هایت را در گوشِ هر کس که بخواهی، می خوانی من مشکل دارم! مشکلم مادر زادیست؛ عزیزِ من! قصه ی دو ناگفته در دلم غمباد می شود: """ وقتی که مرا دیدی و وقتی که مرا از یاد بُردی """ کجا می توانم خاطرات مُرده ام را بیدار کنم؟ تو بگو! کجا می توانم حرف های عاشقانه ات را بنویسم؟ عزیزم! """ ذرّه ذرّه ی این آدمِ خاکی تشنه ی توست بیا دوباره مرا ببین، شاید عاشقانه ای دیگر نوشتیم. """ ...
ادامه مطلب